
خبلی روز قشنگی بود xa0اون روز که اومده بودی خونمون ،تو حیاط نشسته بودیم تو می خواستی یه چیزایی بگی ,ولی نمی دونم چرا می ترسیدی بگی گفتی که اهنگی می خوای به من بدی ولی که همش از حرف های تو خسته شده بودم فکر می کردم که امروز هم می خوای دوباره دلمو بشکنی وهمون حرف هایی رو بزنی که همبشه می زنی حالا مثال نمی یارم به خاطر همین ممی خواستم قبول کنم وبلند شدم برم داخل خونه ،توهم بلند شدی جلوی منو گرفتی که حتما باید به اهنگی که اوردی گوش بدم باور خیلی می ترسیدم دوباره از اون حرف ها باشهxa0 ولی باید چیکار ...
ادامه مطلب
شب تصمیم گرفته بودیم که بریم سالن همه اماده بودیم ساعت هم ۹.۱۰بود اکرام وسجاد نیومده بودن من هم گوشیم شارژ نداشت با گوشی محمد زنگ زدم. وقتی زنگ زدم یه چندتا بوق خورد وصدای شیرین تو رو شنیدم باورم نمی شد خیلی دست پاچه شده بودم از خودم متنفرم حتی پشت گوشی هم نمی تونم باهات حرف بزنم xa0پرسیدم سجاد کجاست گفتی رفته وتونستم همینو بپرسم اخه چه جور دلم اومد بگم خدا حافظ کاش خدا منو می کشت راحت می شدمxa0 ولی این قدر خوشحال شدم موقعی که صداتو شنیدم xa0امشب خیلی خوش حالم که خوابم هم نمی بره امروز خیلی نارا...
ادامه مطلب
دارم داغون میشم نیستی کنارم ببینی ،دارم تباه می شم از زندگی بدون سیر می شم ،غم هادارن کم کم جونمو می گیرن xa0وقتی که تو خوابم می یای دلم اروم میشه . وقتی داغون شدن تورو ،توحضرت ایوب دیدم ،نمی خواستم دیگه زندگی کنم اصلاداغون شدن تورو ببینم کاش قدرت این رو داشتم همه چیز رو درست کنم xa0کاش می تونستم فاطمه قبلی رو دوباره بیارم دوباره لبخند رولبات باشهxa0 الکی دارم از بین میرم ولی هنوز پشیمون نیستم که عاشقت شدم xa0باور کن هر لحظه دارم جون می دم نمی xa0دونم تا کی می تونم تحمل کنم فاطمهxa0 فاطمه از این...
ادامه مطلب